|
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک که این چنین به قلب آسمان نهان شدید .... |
نمی گویم چه هنگام از کدامین راه
ولیکن باز خواهم گشت .... . به ابر آسمان باران . به باران شور باریدن . به بارش شوق رویاندن . به رویش باور گندم . به گندم حسرت سفره . به سفره شرم نان آور . به نان آور طلوع صبح صادق را .....خدا را یاد خواهم داد!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:0 توسط ستاره |
روزی مردی در جاده مشغول تعمیر خودروی خود بود که ناگهان ما هیگیری که
پشت سر هم ماهی می گرفت توجه او را به خود جلب کرد .مردمتوجه شد
که ماهی گیر ما هی های کوچک را نگه می دارد و ماهی های بزرگ را در آب
می اندازد .بالاخره کنجکاوی بر او غالب شد .از ماهی گیر پرسید که چرا ماهی
های کوچک را نگه می دارد و ماهی های بزرگ را در آب می اندازد؟
مرد ماهی گیر پاسخ داد:
- وا قعا دلم نمی خواهد چنین کاری بکنم ولی چاره ایی ندارم زیرا ماهی تابه ی
من کوچک است
پله پله تا اوج
نتیجه !!
اگر فنجانی کوچک زیر باران نگاه دارید به اندازه ی همان فنجان به شما می رسد
اگر کاسه ی بزرگی نگاه دارید .....
چه ظرفی در زیر باران رحمت الهی قرار داده اید ؟
جان راجر
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:11 توسط ستاره |
در فلسفه ی ذن (Zen) داستانی در مورد دو راهب نقل می شود که در مسیر رفتن به
خانه به کنار رودی پر خروش می رسند .آنجا زن جوانی را می بینندکه نمی تواند از رود
عبور کند یکی از راهب ها زن را بغل می کند تا از رود رد شود و در آن سو او را سالم بر
زمین میگذارد .
سپس آن دو به راه خود ادامه میدهند پس از مدتی راهبی که به تنهایی از رود گذشته
بود دیگر نمی تواندخود داری کند و به سر زنش دوستش پرداخته میگوید :"می دانی که
دست زدن به زنان خلاف قواعد و قوانین ماست تو سوگند مقدسمان را زیر پا گذاشتی"
راهب دیگر در پاسخ می گوید :" برادر.من آن زن را در آن سوی رود خانه رها کردم آبا تو
هنوز او را حمل می کنی؟"
هنگامی که به زخم های کهنه می چسبید مسیر زندگی را با کوله باری سنگین طی
می کنید .
نیمه ی تاریک وجود
دبی فورد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:43 توسط ستاره |
مردی با خود زمزمه کرد " خدایا با من حرف بزن " یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فر یاد بر آورد "خدایا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد مرد به اطراف خو د نگاه کرد و گفت : " خدایا بگذار تو را ببینم " ستاره ایی درخشید ....اما مرد ندید مرد فریاد کشید:" یک معجزه به من نشان بده" نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد پس مرد در نهایت یاس فریاد زد "خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری" در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد ..... اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:21 توسط ستاره |
من آفریده شدم از خاک
تو آفریده شدی از من آتش به سجده کردن ما تن نداد ما اما.... به سیب و وسوسه سجده بردیم دیگر چه فرق می کند وسوسه ی تو یا ساده دلی من وقتی که در زمین نیز به سیب سرخ وسوسه می شویم...!!! پ.ن: تغییراتی در راه است......
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:18 توسط ستاره |
۰۰۰۰ خدا یا کاسه ی تقدیر آوردم
و نجوا گونه قاشق می زنم تا صبح
عطا کن قسمت من را تو بهروزی
به قدر ظرف من ، نه !
قدر مهر چون تو معبودی
کریما روزی ام را عاشقی فرما
خدایا،قطره ی اشکی عطایم کن
ببارم گاه گاهی رو به درگاهی
خدایا سال ها و لحظه های رفته ام رفتند
مرا اینک ،تو سال و لحظه های با سعادت ،هدیه ام فرما
به من آرامشی مهری عنایت کن
یقینی مرحمت فرما
بفهمم تا خدا،یک ،یا خدا ،باقی است
پیشاپیش
* سال نو مبارک *
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:50 توسط ستاره |
هویج کلاه دو تکه چوب
قامتی سپید سپید خو میزان لبخند را خودم تعیین می کنم دلباخته اش هستم به هم نگاه می کنیم من اشک میریزم او آب می شود آن بالا ........... پنبه کسی را می زنند به گمانم خدا او را بخشیده است که......... این طور برف می بارد و من ! یادم باشد دلبسته ی یک آدم برفی شدن او را از من میگیرد.....
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:33 توسط ستاره |
ااین روزا فا صله ی بین مون
خیلی زیاد شده خیلی بیشتر از یک رگ گردن .....!!!! پ.ن ۱ : همین !! پ.ن ۲ :شاید کامل ترین شرح حال عمرم و گفته باشم!!!
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:16 توسط ستاره |