|
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک که این چنین به قلب آسمان نهان شدید .... |
خیلی وقت بود که دلم اینجا نبود اما نمی تونستم به زبون بیارم اونهایی که من و این وب رو
تو این چند سال شناخته بودن هم این موضوع رو فهمیده بودن... اما امروز تو یه صبح بارونیه خیلی دوست داشتنی اعلام میکنم اینجا تا اطلاع ثانوی تعطیل شد... برمی گردم اما دیر.... با شما همراه می مونم.... تو که جان میدهی بر دانه در خاک غبار از چهر گلها می کنی پاک غم دلهای ما را شستشو کن برای ما سعادت آرزو کن پ.ن: تمام شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 9:9 توسط ستاره |
بنا به نوشتن نیست باید دید این عکس ها رو آخه فکرکنم هر حرفی همراهش بشه
از تمرکز روی شاهکار خالق که یک عکاس هنرمند به تصویر کشیده کم کنه... پس ببینید....
پ .ن: همین ! مگه حرفی هم باقی می مونه؟ پ.ن: آدم برفی جون مرسی خبرم کردی ...

![]()



+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:47 توسط ستاره |
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه *** ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کین دم که فرو برم برآرم یا نه !
نی نام زما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:5 توسط ستاره |
نیستم اینجا. . . . حداقل تا نیمه ی اولین ماه گرم پ. ن : همین !!!!
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:22 توسط ستاره
"سومین مرد از سمت راست . همان است که مرا کشته " عاشقت شده ام....
- مطمئنی؟
- بله
- سومین مرد از سمت راست بیا جلو ! ساعت نه دیشب کجا بودی؟
-در خانه ...
- در خانه چه می کردی ؟
-زن می کشتم..
- کدام زن ؟
- زنی که نمی شناختم ..
- حالا او را می شناسی ؟
- آره .چون اورا کشتم ..ذره ذره کشتم تا بهتر بشناسمش ..
"به مردی که قاتلم بود نگاه کردم .چشم های زیبایی داشت چطور زمانی که
مرا می کشت متوجه چشمانش نبودم "
- برای چه این زن را کشتی؟
- چون نمی گذاشت عاشقش شوم یا چند کلمه با او حرف بزنم
بازپرس گفت:
- خانم از خونش می گذرید ؟
- نخیر قصاص!!
- نصف دیه اش را باید بپردازید!
- می پردازم ...
- چطور شما که حالا مردید و به جز چند دست لباس و یک مشت دست نوشته
از خودتان چیزی باقی نگذاشتید ..!
- می پردازم
این بار قاتلم گفت:آخر چطوری؟
- یک عمر عاشقت خواهم بود بس نیست ؟
- اما تو مردی ....
- بهتر دیگر هرگز از دستم نخواهی داد .
مرد خندید و ردیف دندان های سفیدش را نشان داد و گفت: قبول
باز پرس گفت: مبارک باشد ...پس تا پایان عمر مرد صبر می کنیم که تو دیه ات را
بپردازی...آن وقت قصاص مرد جاری خواهد شد
مرد گفت چه قصاص شیرینی ...
من مانده بودم که یک دختر مرده با مردی با چشم هایی چنین زیبا .لبخندی شیرین
و قلبی چنین سنگی چه کند که حق مطلب ادا شود ...
با خودم فکر کردم : باشد من زنم ...طوری عاشقت می شوم که حتی نتوانی به
قصه ها بگریزی...خواب از چشمانت سفر می کند و روزی هزار بار هوای مردن می کنی
و نمی دانی که با این عشق غم انگیز چه کنی .. تو بمان و صبر کن ! من زنم هر چند
یک زن مرده...اما طوری عاشقت می شوم که خدا به دادت برسد ...
پ .ن : از کتاب بی نظیر ((سلام خانم جنیفر لوپز )) چیستا یثربی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:0 توسط ستاره |
راز راه رفتن است
راز رود خانه پل
راز آسمان ستاره است
راز خاک گل
راز اشک ها چکیدن است
راز جوی آب
راز بالها پریدن است
راز صبح آفتاب
راز های واقعی راز های برملاست
مثل روز روشن است
راز این جهان خداست
عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:25 توسط ستاره |
بیا لبخند بزنیم ...
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا و بدان روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند به تمام ساز هایمان می رقصد باور کن!!!! پ.ن: این عکس و خیلی دوست دارم یه حسی بهم میده که....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:26 توسط ستاره |
آنکه بر روی پل خستگی ام می بینی
روح سر گشته و حیران من است به تماشای دلم آمده است و عجب نیست اگر این همه مانند من است !!! او که همزاد من است پ.ن: دیگر فکر فکر های بدی ندارم برای این جا!!! پ.ن: هستم کاملا به روز....
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:42 توسط ستاره |